سپیده عشق ( فصل اول - قسمت دوم)
چهار شنبه 17 دی 1395 ساعت 19:13 | بازديد : 104 | نويسنده : | ( نظرات )

مادر و مادربزرگش با تعجب به او نگاه کردند. مادر پرسید:

- چیزی گفتی مانی؟

مانی لبخندی زد و گفت:

- مردونه بود، به داییم گفتم.

چشمان مادربزرگ را هاله ای از اشک در خودگرفت و آهسته گفت:

- من وجود منصور رو در وجود تو می بینم. تو برای من منصور رو زنده کردی. شباهت تو با منصور برای من یه نعمته.

مانی لبخندی زد و گفت:

- به نظر من این یه امر طبیعیه. مگه نه این که از قدیم گفتن حلال زاده به داییش می بره.

مادر و مادربزرک هر دو خندیدند و بعد سکوت بر جمع حاکم گردید. مانی در سکوت خود و در میان اندیشه هایی که از مغزش می گذشت به دنبال وجود نامعلوم زنی می گشت که شاید روزی در زندگی داییش نقشی مهم ایفا نموده است و از همه مهمتر دلش می خواست بداند آیا مادر و مادربزرگش واقعاٌ از وجود این زن بی اطلاع هستند؟

در راه بازگشت به خانه، مانی آنها را به یک رستوران دعوت کرد و وقتی هر سه سر میز قرار گرفتند فرصت را برای رسیدن به پاسخ سؤالاتش مناسب دید و گفت:

- مادر یه سؤالی ازتون داشتم ولی دلم می خواد جون من راستش رو بگین.

- چرا قسم می دی؟ من کی به تو دروغ گفتم؟

- نگفتم دروغ گفتی، ولی اصرار دارم راستش رو بگی.

- خب بپرس.

مانی لحظه ای مکث کرد و بعد با تردید پرسید:

- دایی منصور رو چقدر می شناختی؟

مادر و مادربزرگ با تعجب به یکدیگر نگاه کردند و مادر گفت:

- چرا این سؤال رو می پرسی؟

- همینطوری. مگه سؤال بدیه؟

- نه ولی برام جالبه چرا بعد از این همه سال امشب به یاد دایی ات افتادی؟

- خب اولاً به این علت که به قول شما امشب سالگرد داییه، بعد هم مثل اینکه همین الان از سر قبرش اومدیم ها!

- فقط همین؟

- آره... حالا جوابم رو بده.

- خب من و دایی منصورت خیلی با هم صمیمی بودیم، البته این مال زمانی بود که ما هنوز به خاطر پدرت به انگلستان نرفته بودیم. اون وقتا من و داییت هیچ چیز از هم پنهون نداشتیم ولی وقتی بابات دانشگاه پذیرفته شد و بنا شد ما بریم انگلستان تقریباً بینمون فاصله افتاد و من چهار، پنج سال آخر فرصت خیلی کمی برای بودن با داییت داشتم.

مانی وقتی سکوت مادر را دید به او نگاه کرد و قطرات شفاف اشک را دید که از گوشه چشمانش بر روی گونه اش سر می خورد. گویا داغ از دست دادن بردار دوباره برایش تازه شده بود. گرچه این مسأله مانی را ناراحت می کرد و او دلش نمی خواست مادر را ناراحت ببیند، اما حس کنجکاویش چنان تحریک شده بود که نمی توانست بحثش را بی نتیجه رها کند. بنابراین باز با سماجت پرسید:

- اینطور که شما و مامان بزرگ می گید دایی زمانی که فوت کرد یا بهتر بگم توی اون تصادف کشته شد هنوز زن نداشت، درسته؟

به جای مادر، مادربزرگ که تازه گوشه های چشمش را پاک کرده بود گفت:

- آره مادر. خیلی آرزوها براش داشتیم ولی اجل مهلت نداد.

مانی باز پرسید:

- خب همسر نداشت ولی ممکن بود که یه دختری توی زندگیش باشه .. ها؟

- مادربزرگ با سرعت و عصبانیت پاسخ داد:

- زنه توی زندگی منصور من هیچ زنی پا نگذاشته بود. پسر من مثل یک گل پاک بود.

مانی که عصبانیت بی مورد مادربزرگ تعجب کرده بود به مادر نگاه کرد ولی مادر هم سرش را پایین انداخته بود و مانی فهمید که او هم قصد ندارد اطلاعاتی را که حتماً از آن مطلع بود در اختیارش قرار دهد.

بنابراین دیگر سؤالی نکرد.

****

- ببینم رضا اگر تو بخوای نویسنده یه مطلبی روی توی روزنامه بشناسی چکار می کنی؟

- خب به اسم نویسنده نگاه می کنم.

- خب فرض کن اسم رو دیدی ولی نتیجه ای نگرفتی. من می خوام بدونم نویسنده کیه، چکاره است، کجا زندگی می کنه؟

- خب من فکر می کنم در این صورت بهتره به دفتر روزنامه مراجعه کنی. اونا حتماً اطلاعاتی راجع به نویسنده هاشون دارن یا شاید اصلاً بتونی توی دفتر تحریریه نویسنده رو ملاقات کنی.

- بد هم نمی گی به امتحانش می ارزه.

- حالا این نوشته چی هست؟ اجتماعیه، علمیه، سیاسیه؟

مانی لبخندی زد و گفت:

- اگه بهم نخندی می گم.

- نه نمی خندم بگو.

- راستش یه آگهی ترحیمه.

رضا با آنکه قول داده بود نخندد، اما نتوانست خود را کنترل کند و با صدای بلند شروع به خندیدن کرد. مانی عصبانی شد و گفت:

- مگه قرار نبود نخندی؟

- آخه خیلی مسخره است. پسر، تو با نویسنده آگهی ترحیم چه کار داری؟

مانی لحظه ای سکوت کرد. رضا که فکر میکرد او دلخور شده کمی نزدیکتر رفت، دستش را پشت او زد و گفت:

خب توضیح بده ببینم موضوع چیه؟

مانی تمام آنچه را که اتفاق افتاده بود برای رضا تعیرف کرد و در پایان آگهی ترحیم زیر شیشه را هم به او نشان داد. رضا با دقت شروع به خواندن متن آگهی کرد و بعد چند بار سرتکان داد و متفکرانه گفت:

- اصلاً باور کردنی نیس مانی! یه نفر.... اونم بعد از بیست سال.... چه چیزایی آدم می بینه.

- من میخوام بدونم این زن کیه؟

- چطور خودت نمی شناسیش؟

- ببین رضا جان، من وقتی از ایران رفتم دو سالم بود.اون وقت دایی منصور شانزده هفده ساله بود بعد هفت، هشت سالی که از رفتن ما گذشت یک دفعه خبر رسید که دایی توی یه تصادف اتومبیل کشته شده.بعد مادر تنهایی اومد ایران و بعد از مراسم ختم هم برگشت. من گرچه زیاد از دایی منصور یادم نمیاد ولی تا جایی که یادمه خیلی خیلی دوستش داشتم. یه وقتایی که بهم تلفن می کرد یا برای تولدم هدیه می فرستاد هیچ وقت یادم نمی ره که چقدر خوشحال می شدم.

مانی لحظه ای سکوت کرد و بعد ناگهان گفت:

- صبر کن. یادمه اون اواخر که من پنج، شش ساله بودم قبل از اینکه بمیره یک سره تلفن می کرد خونه ما خیلی بیشتر از وقتای دیگه. وقتی دایی زنگ می زد برعکس همیشه مامان من رو از اتاق بیرون می کرد و می گفت که با دایی حرفای خصوصی داره ولی من هیچوقت موضوع بحثشون رو نفهمیدم. بعد هم که یکدفعه خبر مرگ دایی رو بهمون دادن.

رضا لحظه ای مکث کرد و بعد گفت:

یه فکری به ذهنم رسیده... ببین مانی من یه دوستی توی دفتر روزنامه دارم. اون روز آگهی پدر آقای سعیدی رو هم اون برامون چاپ کرد. اونجا فکر می کنم رسم اینه که از کسی که آگهی ای روب رای چاپ به روزنامه می ده یه آدرسی چیزی می گیرن که بعد از چاپ براش صورتحساب ارسال کن. ممکنه از این خانم هم آدرسی داشته باشه، اونوقت تو خیلی راحت می تونی پیداش کنی.

مانی لبخند رضایتمندی بر لب راند و گفت:

- خوشم اومد مهندس. کله ات کار میکنه... حالا کی بریم پیش این رفیقت؟

- هر وقت تو بخوای.

- هر چه زودتر، بهتر.

- پس امروز بعد از ظهر موافقی؟

- چه جورم.

***

مانی که روی صندلی قرار گرفت رضا احساس کرد کمی عصبی است. بنابراین گفت:

- حالا که چیزی نشده چرا اخم کردی؟

- مگه ندیدی دوستت چی گفت؟ آدرسی از اون خانم نداشتن.

- خب این بعضی چیزها رو مشخص می کنه.

- مثلاً؟

- یکی اینکه به احتمال زیاد این خانم آدرس مشخصی نداشته، منظورم اینه که مثلاً جای خاصی کار نمی کرده که آدرس محل کارش رو بده البته یه احتمال دیگه هم هست اونم اینکه نمی خواسته کسی ردش رو بگیره.

مانی متفکرانه سر تکان داد و گفت:

- اون آگهی همراهته؟ بده یه بار دیگه بخونمش.

مانی با تعجب به او نگاه کرد و برید] روزنامه را بدستش داد. رضا بعد از لحظاتی سکوت گفت:

- گفتی وقتی رفتید سرخاک داییت یه نفر قبل از شما اونجا بوده؟

- آره و به اعتقاد من صد در صد همین خانم بود.

- خب اگه اون روز اونجا بوده امکان داره روزهای دیگه هم اونجا بره، مثلاً شب جمعه ها. این یه رسمه که مردم شبهای جمعه برن سر خاک عزیزاشون.

- ولی آخه بعد از 20 سال اون خانم حتماً تا حالا ازدواج کرده و بچه داره.

- تو این طور فکر می کنی مانی، ولی به اعتقاد من اون نباید همسر داشته باشه.

- چطور؟

- ببین وقتی یه زن ازدواج بکنه دیگه برای مردی که یه روز دوستش داشته اینطور عاشقانه نمی نویسه.

مانی شانه هایش را بالا انداخت و گفت:

- ببین فیلسوف! بجای این همه حاشه رفتن برو سر اصل مطلب بگو چطور می شه این خانم رو پیدا کرد؟

- فقط یه راه داره. این عاشق رو باید سر قرار با معشوقش پیدا کرد.

- یعنی سر خاک؟

- آره دیگه، من جای تو باشم شب جمعه بعد از ظهر می رم اونجا کمین می ایستم. من مطمئنم که میاد.

- خدا کنه.

جلوی آینه ایستاد و کمی ظاهرش را مرتب کرد. گرچه مطمئن نبود که بتواند شخص مورد نظرش را ملاقات کند ولی بیشتر از آن به این فکر امروزش را به خود مشغول کرده بود ولی هنوز هم نتیجه ای نیافته بود گرچه نمی دانست چرا می رود و چه باید بکند، ولی حسی در درون او را به رفتن تشویق می کرد و هیجانی ناشناخته وجودش را در خود می گرفت، گویا با معشوق خود وعدة قرار داشت. در طی راه تا گورستان این حالت عجیب با شوق بیشتری ادامه یافت و زمانی که داخل ماشین کنار خیابان در نزدیکی قبر در انتظار آمدن افسون نشسته بود احساس کرد لرزش دستانش مهار کردنی نیست. لحظات به کندی و کشدار می گذشتند و او لحظه به لحظه مضطرب تر می شد. با صدای پای هر زنی که از آن نزدیکی عبور می کرد قلبش به تپش می افتاد. ولی وقتی عبور بی تفاوت او را از کنار سنگ قبر می دید آرامتر می شد. کم کم خورشید در آسمان آبی در افق مغرب پنهان می شد ولی هنوز نشانی از زن افسانه ای نبود. وزش باد کمی تندتر شده بود و صدای زوزه آن در گورستان می پیچید و منظره غروب گورستان را خوفناک تر می کرد. تقریباً تردد عابرین و وسایط نقلیه متوقف گردیده بود و تنها ماشین او هنوز در کنار جاده پارک بود. اضطراب و هیجان و خستگی ناشی از انتظار به شدت کلافه اش کرده بود. با خود فکر می کرد شاید او هرگز نیاید و در دل به رضا که این برنامه را برایش طرح ریزی کرده بود ناسزا می گفت. به ساعتش نگاه کرد. از وقت مغرب گذشته بود. دیگر آنجا ماندن عاقلانه نبود. اگر بناب بود افسون بیاید تا به حال آمده بود. باید می رفت ماندن بی نتیجه بود. ماشین را روشن کرد و آهسته به راه افتاد. حتی در طی مسیر نیز با دقت به گذر خیابانها نگاه می کرد و احساس می کرد حتی اگر او را در مسیر هم ببیند خواهد شناخت. اما هیچ کس را تا در اصلی گورستان ندید. پایش را روی پدال گاز فشرد و به سرعت راهی خانه شد.

وقتی به خانه رسید احساس عجیب سرخوردگی و خستگی می کرد. حوصله حرف زدن با هیچکس را نداشت حتی مادرش. یک راست به اتاقش رفت و روی تخت دراز کشید، اما هنوز چند لحظه ای نگذشته بود که مادر در اتاقش را زد و او را صدا کرد و گفت:

- مانی جان تلفن.

بی حوصله پرسید:

- کیه؟

و مادر پاسخ داد:

- مهندس اقبال... رضا.

در حال برخاستن از روی تخت گفت:

- صحبت می کنم. ممنون.

گوشی را که برداشت بلافصله رضا گفت:

- سلام چطوری؟... اومد؟

- گمشو با این برنامه هات، نخیر نیومد.

- به من چه، چرا از دست من عصبانی هستی؟

- تو گفتی میاد دیگه.

- اولاً چه خبرته؟ مگه کسی قالت گذاشته یا قرار قبلی داشتی که این قدر عصبانی شدی، بعدش هم گیریم نمی رفتی راه حل بهتری سراغ داشتی؟ مثلاً می خواستی چه کار کنی؟

مانی چند لحظه ای مکث کرد و بعد گفت:

- هر کاری که می کردم لااقل خودم رو تو گورستون علاف نمیکردم.

رضا خنده بلندی کرد و پاسخ داد:

- نکنه ترسیدی؟

مانی بی حوصله پاسخ داد:

- حرف بیخود نزن. ترس چیه؟ فقط خسته شدم.

رضا با تعجب پرسید:

- ببینم مانی، هیچ معلوم هست تو چه مرگته؟ پاشو بیا خونة ما.

- به جون رضا حوصله اش رو ندارم.

- یعنی چی؟ نکنه اصل قضیه چیز دیگه ایه به ما نمی گی؟

- مثل اینکه مخت عیب کرده ها، این حرفها چیه؟ گفتم که فقط خسته شدم.

- ولی من بجز خستگی چیزای دیگه ای هم دارم می بینم.

- ببخشید حواسم نبود چشمای جنابعالی روی گوشیه وگرنه خودم رو می پوشوندم.

- مانی بلند شو بیا یه خورده با هم صحبت کنیم؛ ببینم چه کار باید بکنیم. البته اگر هنوز هم قصد داری اون خانم رو پیدا کنی؟

- معلومه که قصد دارم... تو چی فکر می کنی رضا، می شه پیداش کرد؟

- ببین مانی می خوای بخند می خوای نخند ولی من فکر می کنم همون جایی که امروز رفتی می شه پیداش کرد.

- اما دیدی که نیومد.

- خب امروز رو شاید اتفاقاً نرسیده که بیاد یا کاری داشته... به هر حال دیگه... ولی بالاخره میاد. گیریم خیلی طول بکشه.

- مثلاً چقدر؟

رضا کمی مکث کرد و بعد با تردید گفت:

- مثلاً تا سالگرد بعدی داییت.

- دیوونه می فهمی چی میگی؟ میشه یه سال دیگه.

- خوب بشه. تو که 20 سال برات ناشناس بوده یه سال دیگه هم روش.

- آخه من این 20 رو بی خبر بودم.

- بهرحال... حالا اگه بازم فکر بهتری داری بنده در خدمتم.

- نمی دونم شاید حق با تو باشه.

- ولی در هر صورت عجله مشکلی رو حل نمی کنه.

- درسته ولی من ...

- می دونم کلک افتاده به تنت که سر از این راز دربیاری.

- آفرین.

- در هر صورت بازم شانست رو امتحان کن. یکی، دو هفته دیگه هم سری به گورستون بزن. خدا رو چه دیدی؟ یه وقت دیدی هفته های بعد اومد.

- اینکه آره، حتماً میرم.

- حالا چکار می کنی؟ میای اینجا یا نه؟

- من که حالش رو ندارم تو پاشو بیا.

- شام دارید یا شامم رو بردارم بیارم.

- یه چیزایی برای خوردن پیدا می شه ولی اگه تو عادت به نون و بوقلمون داری، بوقلمون شرخ کرده ات را با خودت بیار.

- اون که باشه ولی می ترسم تو که به این چیزها عادت نداری یه وقت بخوری و دل درد بگیری.

- تو بیار اون با من. قبل از اینکه بیای زنگ می زنم اورپانش ماشین بفرسته.

- پس زنگ بزن که اومدم.

- فعلاً خداحافظ.

مانی گوشی را روی دستگاه قرار داد و به قاب عکس دایی منصور روی میز آینه نگاه کرد. کمی نزدیک شد، قاب عکس را برداشت و نزدیک صورتش گرفت و با دقت به آن نگاه کرد. دایی با آن چشمان درشت و مژه های بلند و گونه های استخوانی و آن لبخند جذاب و جادویی از درون قاب به او خیره شده بود. مانی باز در چشمان عکس خیره ماند. در دل سیاهی عمیق چشمان عکس گویی رازی نهفته بود که در نگاخ ثابت آن نی نی می زد و مانی را به خود می خواند. نگاهی به عکس داخل قاب و نگاهی به عکس داخل آینه انداخت. گویا هر دو یکی بودند. او واقعاً شبیه دایی بود!

***

وقتی دایره دیگری روی تقویم دیواری کشید زیر لب گفت:« خب شد چهار تا پنج شنبه هر چهار تا هم بی نتیجه.»

بعد به سر میز کارش بازگشت. مسلماً این معمایی نبود که او به تنهایی از پس حل آن برآید و ظاهراً مادر و مادربزرگش هم قصد نداشتند کمکی به حل این مسأله بی خبر بوده باشند ولی تا آنجا که او فهمیده بود نفی این مسأله از سوی آنها کاملاً مغرضانه بود نه عادی. به هر حال او مصمم بود تا به هر قیمتی که شده پرده از این راز بردارد.

برای هزارمین بار آگهی زیر شیشه میزش را خواند و ناگهان از جا برخاست و از اتاق خارج شد. احساس کرد کسی او را به نام می خواند. وقتی از اتاق خارج می شد با رضا برخورد کرد. او با تعجب به مانی نگاه کرد و گفت:

- کجا تشریف می برید مهندس بهنود؟

به تندی پاسخ داد:

- مفتّش تشریف دارید مهندس اقبال؟

و بعد با سرعت به طرف در خروجی رفت. درهمان حال صدای رضا را شنید که گفت:

- مانی اگه سعیدی سراغت رو گرفت چی بگم؟

- بگو رفته قبرستون.

بعد صدای خنده بچه ها به گوشش خورد ولی رضا خیلی جدی دوباره گفت:

صبر کن ببینم امروز که پنج شنبه نیست.

مانی کاملاً به طرف او برگشت و گفت:

- می دونم ولی باید برم.

رضا شانه هایش را با بی تفاوتی بالا انداخت و گفت:

- موفق باشی.

مانی لبخندی زد و با حرکت سر تشکر کرد و بعد با سرعت از شرکت خارج شد و بسوی گورستان حرکت کرد.

وقتی به خیابان فرعی محل دفن دایی رسید در جای همیشگی پارک کرد و سرش را به صندلی ماشین تکیه داد و لمید. ساعت 4 بعد از ظهر بود و آفتاب نیم گرم و زرد پاییزی هنوز دامن خود را از روی مزارها جمع نکرده بود. سکوت سرد و سنگین گورستان را گاه گاه صدای گوشخراش کلاغها درهم می شکست. سوز سردی که از لای پنجره باز ماشین به داخل سرک می کشید مجبورش کرد شیشه را بالا بکشد. چشمهایش را آرام بر هم نهاد و باز به فکر فرو رفت.وقتی صدای توقف ماشینی او را به خود آورد فوراً به ساعت نگاه کرد 4:45 بود و این نشان می داد که خوابش برده. در دل به خود چند ناسزا گفت و از داخل آینه به ماشین تازه از راه رسیده که با فاصله از او پارک کرده بود خیره شد. در عقب ماشین باز شد و زنی از آن خارج گردید. بی اختیار دستش به سوی آینه حرکت کرد و برای دیدن زن، جهت آن را تغییر داد، ولی زن خیلی سریع از ماشین پیاده شد و به سوی قبرها رفت. از آن فاصله زمانی او را بین شمشادهای کنار جدول گورستان می دید که سر تا پا سیاه پوشیده و دسته گلی که بهزیبایی آراسته شده بود در دست دارد و روی صورتش را هم با تور نازک سیاهی پوشانده بود. گرچه نتوانست چهره اش را بخوبی رؤیت کند، اما حدس زد که او زنی تازه داغدار است. بعد صورتش را دوباره به سمت گور دایی منصور گردانید و منتظر شد. چند لحظه بعد در اوج ناباوری مشاهده کرد زن سیاه پوش آرام آرام به سوی قبر منصور می آید. حالا تور روی صورتش را بالا زده بود، اما عینک سیاه و گرد بزرگی روی صورتش خودنمایی میکرد صورت ظریفش را تقریباً پوشانده بود.

حالا زن روبروی قبر قرار گرفته بود. آهسته آهسته قدم برداشت و پایین قبر ایستاد. لحظات به کندی می گذشت و مانی اندام ظریف و کشیده زن سیاهپوش را از پشت می دید که به آرامی روی سنگ مزار خم می شد و می شکست و بعد صدای هق هق گریه اش را شنید که در سکوت غروب دلگیر و پاییزی گورستان می پیچید و انعکاس می یافت. دستش را روی دستگیره در گذشات تا پیاده شود ولی پشیمان شد. دلش نمی خواسته مزاحم حالات زیبای زن شود. تصمیم گرفت صبر کند تا زن برخیزد بنابراین ساعتی در همان حال گذشت تا زن از جا برخاست. هوا کم کم تاریک می شد. او دسته گل را در دست گرفت و از میان آن دو شاخه گل سرخ را بیرون کشید و بعد دوباره دسته گل را با دقت روی سنگ قبر قرار داد و راست ایستاد. گلها را لحظه ای مقابل روی خود گرفت و بعد گلبرگهای آن را جدا کرد و روی قبر پاشید. باد گلبرگهای نرم و سرخ را روی قبر به رقص درآورد و به هر سو پاشید. بعد خم شد، گوشه سنگ قبر را بوسید و به طرف ماشین برگشت. مانی ناگهان به خود آمد با سرعت از ماشین پیاده شده ولی پیاده شده او با سوار شدن زن همزمان گردید. ماشین در یک لحظه به حرکت درآمد و مانی را همانطور حیرت زده برجا نهاد.

غروب یکشنبه پاییزی گورستان تفاوتی با یکشنبه گذشته نداشت. همان سکوت خوفناک، همان زوزه وحشی باد و همان آفتاب نیم گرم. تنها تفاوت محسوس دراحساس مانی بود زیرا او امروز احساس می کرد زن سیاهپوش خواهد آمد و همان هم شد. دقیقاً رأس ساعت 4 و 45 دقیقه یک بار دیگر یک اتومبیل کرایه کنار جادهتوقف کرد و زن سیاه پوش باز هم در همان هیبت از آن خرج شد. گرچه فاصله دو اتومبیل این بار کمتر بود ولی باز هم زمانی از آن خارج شد. گرچه فاصله دو اتومبیل این بار کمتر بود ولی باز هم مانی نتوانست چهره زیر تور زن را به خوبی ببیند. او نیز با بی تفاوتی به سوی مقصد معلوم خود خرامان خرامان می رفت. مانی که می ترسید به اونزدیک شود از همان فاصله باز به کارهای زن خیره ماند و او چون بار گذشته دسته گل همراه خود را با دقت روی قبر گذاشت و دو شاخه گل سرخ را زمانرفتن پرپر کرد و گلبرگهای آن را به دست باد سپرد و بار دیگر به سوی ماشین برگشت. مانی نیز بلافاصله درون ماشین جای گرفت و به دنبال اتومبیل حامل زن سیاه پوش حرکت کرد.

به زودی به مرکز شهر رسیدند ومانی از ترس آنکه در ازدحام خیابانها آنها را گم نکند تمام حواس خود را در چشمهایش متمرکز ساخته بود و در عین حال سعی می کرد حتی الامکان فاصله خود را با ماشین حفظ نماید. بالاخره ماشین داخل کوچه ای پیچید و در مقابل خانه ای توقف کرد. مانی نیز بلافاصله در گوشه ای پارک کرد و به تماشا ایستاد. زن سیاهپوش از ماشین پیاده شد. ومقابل در خانه ایستاد، دستش را روی زنگ طبقه دوم فشرد. چند لحظه ای طول کشید تا در باز شد و زنبی آنکه به پشت سر خود نگاه کند داخل گردید و در را بست. مانی آهسته آهسته به سوی خانهزن رفت و لحظه ای توقف کرد. از داخل ماشین به بیرون سرک کشید. خانه زن یک ساختمان آجری قدیمی بود که سر نبش کوچه ای قرار داشت. زن از در جنوبی داخل شده بود و خانه مسلماً در دیگری هم در کوچه مجاور داشت.

مانی سربلند کرد. پنجره های طبقه دوم خانه که به احتمال زیاد زن به آن طبقه رفتهبود چوبی و فرسوده به نظر می رسید ولی پشت شیشه ها از انبوده گلدانهای پیچک سبز بود و بعد از آن ملافه های سفید پوشش کاملی به روشنایی پنجره داده بود. مانی باز هم چند لحظه مکث کرد وچون نتوانست بر تردید خود بر داحل شدن به خانه ناشناس فائق آید باز هم به حرکت درآمد.

می دانست که مادر امشب در خانه مادر بزرگ است، بنابراین اونیز باید به آنجه می رفت. در دل آرزو میکرد فرصتی پیش آید تا پرده از این راز سر به مهر با یاری مادر و مادربزرگ بردارد ولی آن طور که ظواهر نشان می داد آن دو خود را کاملاً بهنادانی زده بودند.

جلوی خانه مادربزرگ لحظه ای ایستاد و زن زد. در که باز شد ماشین را به داخل حیاط هدایت کرد و بلافاصله پیاده شد. لحظه ای در حیاط بزرگ خانه مادربزرگ ایستاد. این همانجایی بود که روزی دایی منصور روزگار کودکی و نوجوانی خود را در آن گذرانده بود. این دیوارها و باغچه های و مخصوصاً بید مجنون وسط باغچه که گیسوان زربسته پاییزی خود را بدست باد سپرده بود همه و همه شاهد شیطنتهای کودکی بودند کهداستان زندگیش بیش از بیست و چهار فصل بهاری نداشت. وقتی مادر در ساختمان را گشود و پا به ایوان خانه گذاشت، مانی از افکار در هم ریختهاش جدا شد. صدای مادر را شنید که می پرسید:

- تویی مانی؟

- بله بله منم.

- پس چرا تو نمایی؟

- دارم میام.

بلافاصله به طرف مادر رفت. سه چهار تا پله ایوان را دو تا یکی کرد و در مقابل مادر ایستاد و گفت:

- سلام خانم، شب سرکار عالی بخیر.

- سلام مادر، دیر کردی عزیزم.

- جایی کار داشتم... کی اینجاست؟

- هیچکس، من و مادر بزرگ.

- جدی؟ من فکر کردم مهمونیه.

- نه عزیزم مهمونا فردا میان، بیا تو تا سرما نخوردی.

همراه مادر داخل ساختمان شد و از مقابل در راهرو با صدای بلند گفت:

- سلام مادر بزرگ عزیز.

مادر بزرگ که آشپزخانه خارج می شد با یک لیوان شیرکاکائو به استقبالش آمد و گفت:

- سلام عزیزم، کاپشنت رو درآر برات یه لیوان شیر آوردم گرمت می کنه.

مانی مقابل رخت آویز کنار راهرو ایستاد و شروع به عوض کردن لباسهایش نمود و بعد وارد هال شد و کنار مادربزرگ روی مبل راحتی جای گرفت و در حالیکه شیرکاکائو را از دست او می گرفت پرسید:

- چه خبر؟

- سلامتی، تو چه خبر؟

- منم سلامتی... شام چی داریم؟

- قورمه سبزی مادرجون.

- من می میرم برای قورمه سبزی های مادربزرگ.

در چشمان مادربزرگ درخشش اشک خودنمایی کرد و با صدایی لرزان گفت:

- خدانکنه مادر... می بینی ملوک اعظم همه کارهاش به خدا بیامرز منصور شبیه شده.

ملوک ابروهای نازکش را در هم کشید و گفت:

- مادر بعد از 20 سال تورو خدا دوباره شروع نکن. آخه چقدر خودت رو عذاب می دی؟

مادربزرگ به زحمت از روی کاناپه بلند شد و در حالیکه به طرف آشپزخانه می رفت زیر لب نالید:« من باید عذاب بکشم، تمام عذابهای دنیا برای من کمه.»

مانی با تعجب به مادر بزرگ نگاه کرد. او همیشه هر وقت صحبت از پسرش می کرد، این جملات را بکار می برد، گرچه زمانی تا به حال اهمیت چندانی برای این مسأله قائل نشده بود، زیرا می اندیشید اینها تنها جملاتی هستند که از دل سوخته مادری داغدیده برمی خیزند ولی امشب فکر می کرد این جمله سرنخی برای کشف راز عشق نافرجام دایی. بی اختیار از جا بلند شد. مادرش پرسید:

- کجا؟

- جای خاصی نمی رم. کی شام می خوریم؟

- نیم ساعت، سه ربع دیگه.

- پس من یه سر می رم طبقه بالا.

مادر با تعجب به پسرش نگاه کرد و گفت:

چرا؟

مانی لحظه ای من و من کرد و بعد پاسخ داد:

- راستش احتیاج به چند تا کتاب قدیمی دارم، فکر می کنم اونارو توی کتابخونه دایی دیدم. میخوام برم اگه بشه نیم ساعتی اونجا مطالعه کنم.

- تو اتاق دایی؟

- آره مگه عیبی داره؟

- عیبی که نداره. ولی می دونی که مادربزرگ دوست نداره کسی بره توی اون اتاق... بیست ساله دکور اون اتاق دست نخورده. کسی به اون کتابها به اون گلهای خشکیده و به اون لباسها دست نزده. مادربزرگ عاشق منصور و یادگارهاشه.

- خب منم که نمیخ وام بخورمشون. تازه مادربزرگ از من دلگیر نمی شه.

- به دلت وعده نده پسرم. اگه مادربزرگ تو رو از همه نوه هاش بیشتر دوست داره بخاطر اینه که به منصور شبیه تری، ولی وقتی پای منصور و اتاقش و لوازمش وسط باشه دیگه مانی نمی شناسه.

- ولی مادر هر کی ندونه من میدونم که شما سرکارخانم ملوک اعظم آذرتاش میتونید کلید اتاق دایی منصور رو برای من بگیرید. در ضمن مطمئن باشید که من دست به چیزی نمیزنم، چیزی هم جابجا نمی کنم فقط چند دقیقه می رم توی اتاق.

قبل از آنکه مادر جوابی بدهد مادربزرگ وارد هال شد و پرسید:

- ببینم بحث مادر و پسر سر چیه؟

مادر بلافاصله پاسخ داد:

چیز مهمی نیست مامان....

اما مانی حرف مادر را قطع کرد و گفت:

- مادرجون، من می خواستم چند دقیقه ای برم تو اتاق دایی منصور ولی مادر میگه شما اجازه نمی دین منم گفتم قول میدم بچه خوبی باشم و اتاق دایی رو به هم نزنم.

- مادربزرگ بی آنکه پاسخی دهد از آن دو روی گرداند و یکراست پشت پنجره اتاق پذیرایی رفت. در اتاق نیمه تاریک رو به حیاط ایستاد و به ما خیره شد. مانی از آنچه گفته بود پشیمان شد و خواست حرفش را پس بگیرد که صدای مادربزرگ را شنید که وهم آلوده می گفت:

- - درست مثل اون وقتها... وقتی پنج شش ساله بودی هر وقت می اومدی اینجا دوست داشتی بری به اتاق دایی و همیشه قول میدادی که بچه خوبی باشی... ولی از وقتی که برگشتی این اولین باره که می خوای بری اتاق دایی. منصور از این تو بری تو اتاقش ناراحت نمیشه. یعنی او وقتها هم ناراحت نمی شد، گرچه اصلاً دوست نداشت کسی بره توی اتاقش ولی تو و ملوک استثناء بودین... برو مادر.. کلید روی چارچوب دره...برو سری به منصور بزن. حتماً الان پشت میزش نشسته شعر می خونه یا شعر می نویسه اونم زیر نور شب...

مادربزرگ که برگشت مانی صورتش را غرق در اشک دید و از خودش بدش آمد. لحظه ای مکث کرد اما بعد بلافاصله به سوی پله ها دوید. پشت در اتاق دستش را به بالای چارچوب درکشید و کلید را زیر انگشتانش حس کرد. آن را برداشت و به سرعت دراتاق را باز کرد و داخل شد. دستش که برای پیدا کردن کلید برق روی دیوار به حرکت درآمد، با چند قاب عکس برخورد کرد. بالاخره کلید برق را پیدا کرد و آن را روشن نمود. لوستر تک لامپ وسط اتاق روشنی اندکی را بر سر رویش پاشید. نگاهش دور تا دور اتاق به حرکت درآمد. سالها بود که قدم به این اتاق نگذاشته بود و حالا هیجانی عجیب قلبش را به تپشی نامنظم و تند وادار می کرد. اتاق بزرگی که یک سوی آن پنجره های رو به حیاط قرار داشت، و در سمت بالای اتاق روی تاقچه یک آینه گرد گرفته بزرگ قدیمی وی یک جفت لاله قرمز رنگ به چشم میخورد. سمت چپ تاقچه یک میز کار قدیمی و یک صندلی کهنه قرار داشت و کنار آن یک کتابخانه قفسه ای چوبی به رنگ قهوه ای تیره پر از کتاب. زیر تاقچه یک تخت فنری قدیمی با روتختی یزدی طرح ترنجی قرار گرفته بود. در گوشه پایین اتاق کنار یک کمد لباس زهوار در رفته رخت آویز گرد چوبی قرار داشت که هنوز کت و شلوار منصور در لفاف مشمایی به شاخه ای از آن آویزان بود. به شاخه دیگرش یک بارانی سبز رنگ قدیمی و یک چتر سیاه در کنار یک شال گردن آویزان بود. مانی به دیواره های اتاق نگاه کرد که پر بود از قابهای قدیمی و دستههای گل خشکیده که از آنها تنها شاخه های خشک و بدون برگ و گلهای روبانی روی آن، باقی مانده بود. در میان قابهای خطاطی روی دیوار می شد زیباترین ابیات و غزلیات عاشقانه حافظ، سعدی و شاعرانی را که مانی نمی شناخت دید. چند تابلوی نقاشی نیز روی دیوارها و میز تحریر وجود داشت. مانی نزدیکتر آمد و با دقت در میان اثاثیه اتاق دنبال رد پایی از زن ناشناس گشت، اما هر چه بیشتر تلاش کرد کمتر نتیجه گرفت. نه نامی، نه عکسی و نه حتی نشانی از زنی که مانی مطمئن بود روزی دایی او را دوست داشته در اتاق نبود و این به نظر مانی عجیب می نمود.

به طرف میز تحریر رفت. عکس سیاه و سفیدی از منصور در حالی که یک کلاه شابگاه را به صورت مورد روی سرش قرار داده بود و صورت اصلاح شده اش را سبیلی آنکادر شد و مرتب زینت می داد؛ به چشم میخورد. مانی کشوری میز تحریر را به سمت خود کشید ولی در کشو قفل بود. بعد سعی کرد کم میز را باز کند اما آنهم قفل بود. چند مرتبه طول و عرض اتاق را قدم زد و هر کجا را که فکر میکرد بتواند کلید را بیابد جستجو کرد اما بینتیجه بود. به طرف تختخواب رفت و آرام روی آن نشست، پشت سرش در مقابل آینه هنوز شانه های دایی قرار داشت. ناگهان دلش گرفت. احساس بدی داشت. او اکنون در اتاق کسی بود که 20 سال پیش جسمش با خاک هم آغوش گردیده بود و تمام لوازمی که او اکنون به آنها نگاه می کرد روزی در میان دستهای منصور جای داشت. سرش را روی زانویش گذاشت، بعد به طور اتفاقی لبه های آویزان رو تختی را کنار زد در زیر تخت در کنار یک جفت کفش نوک تیز چرمی مشکی و دمپایی های روفرشی منصور یک چمدان را بیرون کشید. با هیجان بسیار دستش را روی قفل های چمدان فشار داد، اما در آن باز نشد. به جای کوچک کلیدهای چمدان نگاه کرد و بعد دستش را در جستجوی کلید به زیر تخت برد و به جای کلید دستش به چند جعبه مقوایی برخورد کرد. حس کنجکاویش باعث شد تا به سرعت جعبه ها را بیرون آورد و آنها را یک به یک باز کند. از آنچه داخل جعبه می دید غرق در حیرت شد. یعنی منصور بچه داشت؟ - آن هم به احتمال زیاد یک دختر- داخل جعبه ها عروسکهای بسیار زیبا در رنگها و مدلهای مختلف آرام خفته بودند. مانی با خود اندیشید شاید طول خوابهای این عروسکها به اندازه خواب ابدی منصور باشد. بغض راه گلویش را گرفته بود. جعبه ها را به زیر تخت برگرداند و بعد چمدان را در جای اول خود قرار داد و از جا بلند شد، وقتی که می خواست از اتاق خارج شود یکبار دیگر چشمش به کت و شلوار و بارانی منصور روی جالباسی افتاد. فکری چون برق از مخیله اش گذشت. آرام دستش را پیش برد و کت و شلوار و بارانی را از روی جالباسی برداشت و از اتاق خارج شد، در را قفل کرد و کلید را در جایش گذاشت. بعد پاورچین از پله ها پایین رفت و به داخل هال سرک کشید. ظاهراً مادر و مادربزرگ هر دو در آشپزخانه بودند و او می توانست به راحتی نقشه اش را عملی سازد. با سرعت از راهرو خارج شد و به حیاط دوید، در صندوق عقب ماشین را باز کرد و لباسها را در آن پنهان نمود. وقتی کارش تمام شد، باز به بید مجنون وسط باغچه خیره ماند. احساس می کرد درخت کهنسال با تعجب به او نگاه می کند. رو به درخت کرد و گفت:

- باور کن خودم هم نمیدونم چه غلطی میخوام بکنم.

پـــــایــــــــان فصل اول

ادامــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه دارد...



|
امتياز مطلب : 0
|
تعداد امتيازدهندگان : 0
|
مجموع امتياز : 0


مطالب مرتبط با اين پست
مي توانيد ديدگاه خود را بنويسيد


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه:








بک لینک در 550 (وبلاگ و وبسایت) با اتوریتی بالا

منوي کاربري


عضو شويد


نام کاربری
رمز عبور

:: فراموشي رمز عبور؟

عضويت سريع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
نويسندگان
خبرنامه
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود



تبلیغات متنی
چت باکس

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

دانلود اهنگ شاددانلود رمان عاشقانه بدون سانسور سیستم وبلاگدهیخرید هاست لینوکس طراحی چتروم در تبریزکانکس مسکونی ارزانثبت شرکت ارزان قیمت بیت کوئینسایت طراحیازاد طرح دانلود بازی بدون سانسور دانلود والپیپر عاشقانه جدید دانلود فیلم خارجیدانلود کلیپ خنده دار آشپزی ایرانیعکس نوشته های عاشقانه دانلود نرم افزار 2017 اطلاعات پزشکی پنل اس ام اس انجمن تفریحی حد و حدود دکوراسیون داخلی اداری مجله پوست و مو رابطه جنسی در دوران عقد سایت قرانی دانلود موزیک جدید عکس و بیوگرافی دانلود بازی انلاین دنا موو دانلود نرم افزار سایت سرگرمی تکناز شلوغ چت الوند وب فیلم ایرانی 96 تور اروپا ارزان مجله خودرو خارجی بازی اندروید رایگان دانلود اهنگ قدیمی دعای خوابدعا برای پولدار شدن خبرگزاری بورس دانلود اهنگ ایرانی دانلود عکس متن داربای کاسیو اخبار روز ایران و جهان سایت تفریحی و سرگرمی دانلود آهنگ جدید احسان خواجه امیری ضرب المثل های خنده دار دانلود بازی چند نفره اندروید قیمت انگشتر جواهر سایت ماشین خودرو برلیانس محصولات ورزشی دانلود کلیپ آموزش رقص دانلود نرم افزار تلگرام دانلود عکس عاشقانه اخبار سیاسی اس ام اس آرزوی سفر خوش آلاله چت مجله غزاله دانلود عکس اس ام اس تولد عاشقانه دانلود والپیپر اچ دی دانلود آزمون رشته ریاضی دانلود نرم افزار دوست دختر یابی دانلود نرم افزار حسابداری رایگان تعرفه طراحی چت روم پایگاه خبری دانلود کتاب آموزش سحر و جادو قیمت خط موبایل ثابت مدل مانتو تنگ و کوتاه نمونه سوالات تافل دعا ثمانین ایه دانلود کلیپ جنیفر لوپز مدل لباس پاکستانی سایت تفریحی سرگرمی سایت تفریحی سرگرمی دانلود موزیک ایرانی