مهسا ... خواهرم
مهسا ... خواهرم
2 مرداد 1395 ساعت 20:6 | بازديد : 263 | نويسنده : | ( نظرات )
- چیکار کنم ؟ بگیرم براش ؟

- نمیدونم .... میخوای با مامانش حرف بزنی اول ؟

- اگه بفهمه میکشتم .... میگه مگه بچه ام 

- به خودش میخوای بگی ؟

- وقتی خودش داره اعلام میکنه که نمیخواد تو این وضعیت بمونه ... چرا که نه ؟

- آخه هنوز خیلییییییییی زوده 

- مگه میخوایم بریم دیسکو ؟

- هر کاری خودت صلاح میدونی بکن 

سریع زنگ میزنم، دارن از بهشت آباد برمیگردن ... کوتاه و سریع جواب میده 

" آنی جان بگیر ... دستت درد نکنه .... اگه نشد بیام هم یه کاریش میکنیم "

هوووووووووفففففففففف

اوضاع مهسا بی ریخته .... دی ماه 90 پسر عمه اش که سال 6 پزشکی بود جلوی چشم خونواده فوت کرد .... یه سانحه بود .... شب بود و همه بیرون بودن و از ماشین خارج شده بود و در حال طی کردن عرض خیابون بود که یه ماشین با سرعت از روش رد شد و فرار کرد 

2 سال طول کشید تا مهسا به حال خودش برگشت و تازه چند ماه بود که همه ی خونواده یواش یواش داشتند بعد از غم و اندوه فراوانی که متحمل شده بودن یکم شاد میشدن تا ....

همین 3 هفته پیش بود 

آخرین 4 شنبه شبی بود که هر سه تامون اهواز بودیم و بیرون رفته بودیم و داشتیم حسابی خوش میگذروندیم و میترکوندیم 

دیروقت بود که از هم جدا شدیم و برگشتیم سر خونه زندگیامون 

نیم ساعت بعد پیج 3 نفرمون پر شده بود از خبرای عجیب و هولناکی که مهسا پشت سر هم مینوشت و من با چشای گرد شده میخوندم 

میگفت که دختر عمه ی 22 ساله اش که دانشجو دندونپزشکی بود   حالش بده ....  رفته تو کما .... ب کمپلکس زده بوده .... دارن دیوونه میشن .... قرار بوده الان تو هواپیما باشن برن اروپا .... عمه اش دیگه تحمل اینیکی رو نداره ..... 

میگفتم  مهسا ب کمپلکس که شو